العلامة المجلسي

233

حياة القلوب ( فارسي )

اشراف ونساء ورجال از حسن وجمال أو متعجب شدند ، دوستان شاد گرديدند ودشمنان در آتش حسد سوختند ، وعباس شعري چند در مدح آن حضرت ادا نمود . وچون حضرت ديد كه أموال خديجة بر زمين افتاده وهنوز بار نشده است به غلامان خطاب فرمود كه : چرا بارها بر شتران نبسته‌ايد ؟ گفتند : اى سيد عالم ! عدد ما كم است ومال بسيار است . پس آن معدن فتوّت وكرم بر ايشان رحم نموده پا از راحله گردانيده فرود آمد ودامن بر كمر زده شتران را به زير بار مىكشيد وبه قوّت يد اللهى به يك طرفة العين بار هر شترى را محكم مىبست وهر اشاره كه شتران را مىكرد به امر الهى قبول مىكردند ورو بر پاى مباركش مىماليدند . چون آفتاب گرم شد وعرق مانند شبنم صبحگاه از چهرهء گلگون آن گلدستهء بوستان قرب اله فرو مىريخت دلهاى حاضران همه از مشاهدهء آن حال در تاب شد وعباس خواست كه سر سايه‌اى براي آن حضرت تعبيه نمايد ، ناگاه ساكنان صوامع ملكوت به خروش آمدند ودرياى غيرت سبحانى به جوش آمد وندا رسيد به حضرت جبرئيل كه : برو بسوى رضوان خزينه‌دار بهشت وبگو : بيرون آور آن ابر را كه براي حبيب خود محمد خلق كرده‌ام پيش از آنكه آدم را خلق نمايم به دو هزار سال وببر وبر سر آن سرور بگشا كه گرمى آفتاب به أو ضرر نرساند . چون نظر حاضران بر آن ابر رحمت يزدان افتاد ديده‌هاى ايشان از حيرت بازماند وعباس گفت كه : اين بنده نزد پروردگار خود از آن گراميتر است كه احتياج به چتر من داشته باشد ، پس روانه شدند وچون به جحفة الوداع رسيدند مطعم بن عدي گفت : اى گروه ! شما به سفري مىرويد كه بيابانها ودرّه‌هاى مخوف دارد بايد كه يكى از اشراف خود را مقدّم گردانيد كه همگى بر رأى أو اعتماد كنيد ونزاعي در ميان شما نباشد ، همه تحسين أو كردند پس بنى مخزوم گفتند : ما أبو جهل را بر خود مقدّم مىداريم ؛ وبنو عدى گفتند : ما مطعم را پيشواى خود مىگردانيم ؛ وبنو النضير گفتند : ما نضر بن حارث را سركردهء خود مىگردانيم ؛ وبنو زهره گفتند : ما أحيحة بن الجلاح را بر خود أمير مىگردانيم ؛ وبنو لؤي